یکم:
قبل وبعد
درک حال را محال می کند
رهایشان کن.
دوم:
امکان زیستن فقط و فقط در لحظه ی اکنون ممکن می گردد
و زندگی
فرصتی برای زیستن توست.
سوم:
درک الوهیت
مستلزم اینکی تهی از توست.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:12  توسط روح الله
|
هیچ روزی عاشورا نیست و هیچ زمینی کربلا نمی شود،زیرا حسین بن علی(ع)تکرار نا شدنی است.
حسین بن علی(ع) شاهبازی است که در مقام عروج انسانی آنچنان اوج از پس اوج بیکران قرب را در نوردید تا از مرز اسطوره فراتر رفت و افسانه شدن انگشت به دهان ماند در از پی اش دویدن،آنسان که در واقعیت تجلی حقیقت را به تماشا گذاشت و حقیقت اگر چه به ظاهر تلخ،اما در باطن زیباست و این زیبایی را باید زینب آسا به نظاره ایستاد و ستود و از این دریچه ی نگاه است که نمی توان نگفت:ما رءایت الا جمیلا(1) که جز زیبایی ندیدم.
آری چشمها را باید شست،جور دیگر باید دید(2)
حسین بن علی(ع)آنچنان روح مانایی را در کالبد زمانه دمید که امروز از پس1372 سال تااینکی که هنوز است و تا همیشه ای که هنوز نیامده است ،مسیح گونه جان می بخشد به هر آنکه و هرآنچه خود را از معرض این نسیم حیاتبخش دور و محروم ندارد و در پرتو این مانایی و ماندگاری است که عاشورا به امتداد ابدیت پیوسته،ممتد می شود و کربلا به گستره ی هر پهنایی گسترده می گردد تا آینه ی شکست ناپذیر جمال جمیل حسینی استوار و ایستا باشد بر افق انسانیت،باشد که انسان خود را در آن به تماشا بایستد و تاملی کند خود را، آنگاهی که در معرض سنجش ملاک های انسانیتی اینچنین قرار می گیرد و در این خود ارزیابی به قصور خود بیندیشد و توءامان از ارزش وجودی خود آگاه شود چرا که حسین بن علی(ع)هست تا هستی ببخشد آنانی را که چون او زیستن را انتخاب می نمایند.
اینگونه است که تکرار عاشورا و تجدید کربلا را تنها نباید گریست،مگر نه اینکه هر زخمی بر آن تندیس آسمان نمای به خاک غلطیده حاصل سنگ و نیزه و شمشیر جهل کسانی(3) است که او را نشناختند آگر چه نسبش را می دانستند،اینکه فرزند که بود و نواده ی که را مگر نمی دانستند آنانی که سنگ می زدند و شمشیر فرود می آوردند و اسب می تازاندند،مگر نه اینکه صبح روز عاشورا خود را پس از بارها،مکرر درمکرر شناسانید(4) و این همه آیا مانع شد از آنچه شد؟
مگر نه اینکه عده ای در حالی که کمر به قتل او و خاندانش بسته بودند،اشک می ریختند به جای اینکه یاریش رسانند(5) و علت این همه،جهل ریشه دوانده در معرفت آنها نبود مگر؟ وآیا شورآبه های اشک من در حالی که او را نمی دانمش اگر چه می دانم نسبش را،سوز آن زخمهای جانگداز را چونان نمکی نیست که از پس سیزده قرن تازه میکند داغ آن ناسورهای دهان گشوده تا هنوز را؟از پس این همه سال در این آینه،خود را می کاوم به دنبال چه؟!به دنبال که؟!
سبب چیست که زیبایی را نمی بینم در این آینه ی زیبا نما؟!این همه نا راستی در قاب آینه از من است یا از آینه؟ و مگر نگفته اند:
(( آینه چون عیب تو بنمود راست
خود شکن آئینه شکستن خطاست))(6)
آری اگر خود را نشکنم راهی نمی ماند مگر شکستن آینه ای که نشکن است و بی قضاوت مرا آنگونه که هستم به من می نمایاند،همچنانی که آنسانی که باید بود را نیز به من عرضه می کند.اگر زمان بشکند ومرا همزمان حسین بن علی (ع) نماید چه خواهم دید و چه خواهم شنید آیا؟
.
.
اینجا قصر بنی مقاتل است و این اوست که به عبد ا... جعفی نهیب می زند :سوگند به خدا هر کس ندای ما را بشنود و از ما یاری نکند هلاک شود.(7)
و اینک این طنین صدای کیست که از آن زمان تا به امروز سکوت به خود ندیده است که:کیست یاوری که مرا یاوری کند؟و کیست معینی که مرا اعانت کند؟(8)
و پاسخ من در مواجهه با این پرسش چیست آیا؟و چه باید باشد؟
.
.
این اوست که به فرزندی چونان علی اکبر می فرماید: در خواب هاتفی ندا داد این قوم حرکت می کنند و مرگ هم آهنگ آنها را دارد و دانستم که گفته ی او متوجه ماست،و در جواب این پرسش که مگر ما بر حق نیستیم می فرماید :آری سوگند به کسی که بازگشت همگان به اوست ما بر حقیم، چنین می شنود که:بعد از اینکه بر حقیم چه بیمی از مرگ داریم.(9)
اگر هنر از دست دادن ایشان چنین است که از جان دریغشان نمی آید و گویا نغمه سر می دهند که:
((دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم))(10)
آیا من می توانم چه را از دست بدهم؟و آیا اصولا توان از دست دادن را در خود سنجیده ام؟
.
.
و باز این کسی نیست جز او که در حال خطابه قبل از حرکت به سوی عراق می فرماید:
مرگ مانند گردنبندی بر گردن دختران جوان بسته شده،مشتاق دیدار نیاکان و گذشتگان خود هستم همچون اشتیاق یعقوب برای دیدن یوسف(11)
اما نگاه من به مرگ چگونه است آیا؟آیا در پی چیستی آن بوده ام تا یک اینچنین بینشی در وجودم شکل بگیرد که با آغوشی باز پذیرای این موهبت الهی باشم؟
.
.
و اینک اوست در ذات العرق که در پاسخ سوال خود از بشر بن غالب می شنود:دلها با شما و شمشیر ها با بنی امیه است! و می فرماید:ای برادر اسدی راست گفتی.
و من تو را دوست دارم اما بدنم می لرزد که آیا شمشیر شناخت من به نفع تو کشیده می شود یا برعلیه تو از نیام بیرون می آید؟!من سرباز کدام اردو هستم در این جنگ؟در جهانی که قانون تضاد بر همه ی جوانب آن سایه افکنده است،با تو خواهم بود یا بر علیه تو!؟حتی سکوت نیز محکوم است اینجا زیرا طنین صدای تو را شنیده ام...
.
.
او را می بینم که در برخورد اول با حر از او می پرسد:با ما هستی یا بر علیه ما؟و حر را می شنوم که می گوید:علیه شما هستم!؟اما چه می شود که در عاشورای کربلا این هم اوست که بر بالین شهادت حر نشسته و سرش را به زانو گرفته می فرماید:به راستی آنچنان که مادرت تو را حر نامید،آزاده ای،آزاد در دنیا و آخرت.
قابلیت و میزان نوسان انسان تا کجاست ؟چه می شود که حر از جایگاه تیغ کشیدن بر روی حسین بن علی(ع) به آنجایی می رسد که در رکاب او و بر زانوی او مرگی چنین افتخار آمیز را در آغوش می کشد واین منم که بار ها با عملکردم فریاد بر آورده ام که بر علیه تو هستم اما اینک در معرض انتخابم، انتخابی که معلوم می کند در فرجام روز واپسینم در آغوش عطوفت تو خواهم بود یا دور از تو می مانم ،منی که
((در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که ئخاک کوی تو باشم))(13)
.
.
آری این حسین بن علی (ع) است که می گوید:کشته شدن بهتر از زندگی ننگین است.(14)
اینک عاشوراست و اینجا کربلاست و این طنین از حنجر خون خداست که در بی زمانستان می خروشد:
اگر دین ندارید و از روز قیامت هراسی ندارید پس در دنیاآزاده باشید.(15)
و در این محک خوردن این منم که مانده ام شرمنده از خود
مانده ام که آیا چشم بر بندم،آینه بشکنم یا خود را بشکنم
مانده ام که آیا سیاه بر تن کنم،سوگ خویشتن خویش را
یا سبز بپوشم تولد دوباره ام را به الگو پذیری از او
یا زرد ظاهر شوم این به خزان نشستن بهار انسانیت را
و یا سرخ انتخاب کنم این پیروزی خون بر شمشیر را(16)
مانده ام وبا خود زمزمه می کنم تو را:
ای مانای مستدام،من به امید فردا نمی مانم چرا که تو را امروز می خواهم
ای حسین(ع)تو دیروز را بی که به انتظار فردا نشینی به اختیار و عشق آنسان رقم زدی که زدی،تا امروز،من حیران چرایی و چگونه ها نمانم و فردا را خود رقم بزنم با آنچه در مکتب تو آموخته ام...
ای رستا خیز ماندگار، تو در دیروز شفاعت کرده ای مرا با ارائه ی الگوی چگونه زیستن اما من غافل از چرایی آن انتخاب تو،به امید شفاعت فردای تو هستم دست روی دست!بی که از دیروز تو برای ساختن امروز خود،امروزی که فردایم در گرو آن است بهره ای بگیرم...
ای همیشه ،ای سرخ ،ای سبز ،ای سپید ،هرگزت سیاه نمی خوانم...
ای حقیقت اطمینان ،ای نفس مطمئنه ،ای مخاطب ارجعی(17) از اینک تا همیشه، علیک منی السلام.
منصوری
پی نوشت ها:
1)ارشاد.شیخ مفید
2)هشت کتاب.صدای پای آب
3(تهذیب.زیارت اربعین،و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله...
4)لهوف.سید بن طاووس ص77
5)ارشاد شیخ مفید
6)
7)ارشاد.شیخ مفید ص430
8)لهوف.سید بن طاووس ص90 هل من ناصر ینصرنی...
9)ارشاد.شیخ مفید ص431
10)کلیات سعدی.غزل439 ص509
11)لهوف.ص53
12)لهوف.ص58
13)کلیات سعدی. غزل403 ص492
14)لهوف ص93
15)لهوف ص93
16)فرهنگ آموزش آئینه ی عاشورا ص26
17)قرآن کریم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:26  توسط روح الله
|
...گوساله از مادرش پرسید:
چرا آدمها اینقدر به ما می رسند؟
مادرش گفت:
چون آنها خدمتکارند و ما صاحبان آنهاییم.
گوساله پرسید:
چه طوری صاحب آنها شدیم؟!
مادرش گفت:
اجازه دادیم باور کنند صاحب ما هستند.
.
.
.
کودک هنوز خوابش نبرده بود
پس پرسید:
مادر بزرگ،
چرا مامان گاوه به گوساله دروغ گفت؟!
مادر بزرگ پاسخ داد:
دروغ نگفت،
گاو مادر،خودش هم در همان طویله به دنیا آمده بود مثل مادرش
مثل مادر مادرش
دنیای گاو مادر فاصله ی بین طویله
تا
مزرعه بود
و بر عکس
فقط همین.
کودک پرسید:
چرا امشب این قصه را برایم تعریف کردید؟!
مادر بزرگ آهی کشید و گفت:
تا عمرت را بیهوده نبازی،
تا بگویم بیرون مزرعه خیلی چیزها منتظر
گوساله بود تا کشفشان کند،
تا بدانی دنیا همین نیست که دیده ای،
تا بفهمی دنیا همین نیست که برایت
تعریف کرده اند،
تابیابی دنیا همین نیست که به آن عادت
کرده ای،
تا خطر کنی تازه ها را...
مادر بزرگ با آستین اشکهایش را پاک کرد و به نوه اش نگاهی
انداخت،
کودک
نشنیده خوابش برده بود.
































+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 10:50  توسط روح الله
|
زن ،چادر سیاه خودش را به زیر لب دندان گرفته گریه امانش نمی دهد
دل،میدود ز پیش ولی پای رفتنش مانده است همچنان و توانش نمی دهد
:وقت اذان که نیست !چرا طبل می زنند؟امواج زائران حرم پا به پا شدند.
:آقا دوباره خوان کرامت گشوده اند.زن می شنید و موج تکانش نمی دهد.
:این کودک من است که بر موج می رود مبهوت و گیج آه عزیزم نگاه کن...
سر تا به پا زن از هیجان شکر می شود اما زبان توان به بیانش نمی دهد.
.
.
.
امروز در رواق ضریح مطهرت مادر کنار کودک خود ایستاده است
زن، چادر سیاه خودش را به زیر لب دندان گرفته گریه امانش نمی دهد.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 10:39  توسط روح الله
|
در به در کدامین دری
ای زبان دری؟!
چه سر می زنی بر در ویرانه های جامانده از
خانه ی پدری؟!
این در به رویت آغوش نمی شود
مگر زبان نخوانده ای؟!!!
ببین
نوشته
. close
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:2  توسط روح الله
|
پدرم کارگر بود کارگر گارخانه،
بازنشسته شد.
مادرم خانه دار بود
ولی نه
او هم کارگر بود
کارگر زندگی،
حیف
زود بازنشسته شد،
انا لله و انا الیه راجعون.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 19:0  توسط روح الله
|
ناگهان از راه می آید بخواهی یا نخواهی
با نگاهی گاه می آید بخواهی یا نخواهی
با وجودت در می آمیزد شکوفا می شود
برکه باشی ماه می آید بخواهی یانخواهی
یوسف مصرتو را روزی زلیخا می خرد
زین سبب در چاه می آید بخواهی یا نخواهی
عشق را در مکتب استاد می جویی ولی
عشق خود نا گاه می اید بخواهی یا نخواهی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 20:35  توسط روح الله
|
باید لیست بر دارم از پیرامونم
گل
آسمان آبی
ابر
زاینده رود
درخت
موسیقی مقامی
پر ترشاله
انسان
عشق...
تا آیندگان خیال نکنند
همه چیز از اول چنان بوده که می بینند،
باید لیست بردارم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 15:18  توسط روح الله
|
مرگی نیست تولد
در تولد
در تولد
مرگ یعنی این.
تولد سکوت پر غوغای راز
بر بستر سکون جاری شب را
مرگ روز نامیدید.!
تولد غوغای ساکت شور
بر بستر روان سکون روز را
مرگ شب.!
دیگر به قراردادهای جعلیتان
مقید نیستم،
مجابم نکنید به ابلهانه ها
با افسون نام
لذت مواجهه با نمی دانم ها را
در من نمیرانید.
نام،
غباری است بر آیینه ی تجلی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 19:42  توسط روح الله
|
ابریشم با آن همه استحکام تسلیم زیباییست
پیله را پاره کن
پروانگیارزشش را دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:59  توسط روح الله
|